X
تبلیغات
حرف دل

حرف دل

درد دل

آدم ها رو نمیشه شناخت.....

گاهی فکر می کنم هنوز خیلی از نزدیکانم را که ادعای برادر یا خواهری داشتند یا دارند  نمیشناسم

براستی ما آدمها چجور موجوداتی هستیم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انسانهایی با حافظه 8 ثانیه ای؟!

بسیار ناراحتم اول از خودم و بعد از کسانی که بسیار ادعا داشتند ولی ......

جای تاسف است.!!!!!

از همه ی شان کوچکتر و بی گناه ترم ولی بوقتش مرا از همه نا محرم تر و گناه کار تر می پندارند .!!!!!!!!!

چرا های بسیاری ست مدتی در سر دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عزیزان به کجا چنین شتابان که بعد نتوان بر سر عهد و پیمان باقی و وفادار ماند.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا به کی باید فقط یک مشت حرف شنید و بعد .......

بسیاری همه چیز را به بازیی کثیفی گرفته اند.

ای کاش اینطور پیش نمی آمد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گاهی ما آدمها از هم نوع خود اسطوره می سازیم ولی بعد پی میبریم که بیش از هیچ نبوده اند .

افسوووووووووووس و صد افسوس

همیشه سعی کرده ام رفیق نیم راه و بی معرفت برای کسی نباشم.

ولی بسیار برایم بودند.

مهم نیست من هم خدایی دارم.

هر بازیی یک رو به پایان خواهد رسید .

امید وارم پایانش درد ناک نباشد.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا زنده ام کسانی را که دل به درد آورده اند نخواهم بخشید .

واگذارشان می کنم به خدا که بهترین و عادلترین قاضی ست.

به هر که خوبی کردم بدی دیدم.

مهم نیست. این هم می گذرد.

باید از انسان نما های حیوان صفت با حافظ 8 ثانیه ای دوری کرد.



برچسب‌ها: آدم ها رو نمیشه شناخت
[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 1:47 قبل از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


خاطرها......

یکی هست......

بگو قلبت به جز من دل به کی بست

همون روزی که میگفتم یکی هست

تو راست میــگی زیادی بودم انــگـار

دروغ گفتی تو رو می بخشم اینبـار

حالا گـریه کن از دوری دستــــــام

من این دنیای بی عشقو نمیخـوام

چقد گفتـم نـرو یک دونـــــه ی من

می مـیره این دل دیوونــــه ی من

به گوشت میرسه دل مال تـو بـود

چشـای من هنــوز دنبال تـــو بود

دل تنهامو خون کردی که رفتــی

منو تــو نیمه جون کردی و رفتی

قسم خوردم ولی باور نکـــردی

خیال کردم یــه روزی برمیگردی

تو آدم آهنــی بـودی ندیــــدم

چه جاهایی به داد تو رسیــدم



برچسب‌ها: خاطرها مرتضی پاشایی
[ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 6:51 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


مثل شیشه.......
هنوزم راه برگشتن روز روشنو دارم
اگه از این شب تاریک یه جوری دست بردارم
هنوزم رد پای من تو برفای زمستونه
شاید بازم امیدی هست که برگردم به اون خونه
کمک کن سایه ی وحشت جوونیمو قرق کرده
دلم بی لمس عشق تو همش این گوشه بق کرده
توی تاریکی مطلق یه روزی راهو گم کردم
کمک کن با صدای تو به دنیای تو برگردم
یه راهی پیش روم وا کن دوباره فکر آغازم
میخوام پیروز شم اینبار به این دشمن نمی بازم
از این دوری، از این زندون ،از این زنجیر بیزارم
چه کاری با خودم کردم چرا سردر نمیارم


برچسب‌ها: مثل شیشه مرتضی پاشایی
[ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 6:16 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


سال 1392
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال


سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...
کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟...


باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند
تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند
و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود
طرب انگیز نو روز و جشن شگوفه ها را بر گذار می نمایند . . .


و باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گلها
و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند
و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند . . .


نسیم گوارای گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان میدهد
تا با لالهء خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی همزمان جوانه زنند
و ترانه عشق را به گوش عشاق برسانند و آنگاه در چمنها و دشت و دمن طوفان برپا کنند . . .

 

هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد
و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد و آنگاه پربار چمن را
به نظاره می نشیندو همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد نالهء
نی را می شنود و وظیفه دار این پیام میگردد . . .



رونق عهـــد شبابست دگــر بوستان را / میرسد مـــژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمـن بـاز رسی / خدمت ما برسان سرو گل ریحـــان را



نوروز بر همه شما عزیزان مبارک


برایتان سالی سرشار از سلامتی عشق و موفقیت آرزومندم.

امیدوارم در سال جدید مردی شرمنده و گرفتار نزد همسر و فرزندانش باز نگردد و کودکی سر گرسنه بر زمین نگذارد و حق مظلومی پایمال نشود.




برچسب‌ها: تبریک سال 1392
[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 1:39 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


437


دوست دارم(گروه سون)


دارم از تو دور می شم

داره تنها می شه قلبم


می دونم نبودن تو

جونمو می گیره کم کم

چیزی از تنم نمونده

بعد دل شکستن تو


یه اتاق ساکت و سرد

منو فکر رفتن تو

منو فکر رفتن تو


دوست دارم

دوست دارم هنوز عشق منی

می دونم منو از یاد می بری

بهونه ی نفس کشیدنم تویی

دوست دارم

تو قلب من فقط تویی



دوست دارم

دوست دارم هنوز عشق منی

می دونم منو از یاد می بری

بهونه ی نفس کشیدنم تویی

دوست دارم

تو قلب من فقط تویی




دارم از یاد تو می رم

بی تو هر لحظه می میرم

ته زندگیم همین جاست

بدون اینو که می میرم

میگم عاشق تو هستم

بی تو آروم نمی کیرم

دوست دارم

دوست دارم هنوز عشق منی

می دونم منو از یاد می بری



بهونه ی نفس کشیدنم تویی

دوست دارم

تو قلب من فقط تویی


دوست دارم

دوست دارم هنوز عشق منی

می دونم منو از یاد می بری

بهونه ی نفس کشیدنم تویی


دوست دارم

تو قلب من فقط تویی

دارم از تو دور می شم

داره تنها می شه قلبم

می دونم نبودن تو

جونمو می گیره کم کم

چیزی از تنم نمونده

بعد دل شکستن تو

یه اتاق ساکت و سرد

منو فکر رفتن تو

منو فکر رفتن تو



دوست دارم

دوست دارم هنوز عشق منی

می دونم منو از یاد می بری

بهونه ی نفس کشیدنم تویی



دوست دارم

تو قلب من فقط تویی


دوست دارم

دوست دارم هنوز عشق منی

می دونم منو از یاد می بری

بهونه ی نفس کشیدنم تویی

دوست دارم

تو قلب من فقط تویی


برچسب‌ها: متن ترانه دوست دارم, گروه سون
[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 1:25 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


436
بیست(یغما گلروئی)


بی تو از آخر قصه های مادر بزرگ می ترسم

می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز

می دانم!!!! عزیز

می دانم اهالی این حدود حکایت

مدام از

سوت قطار و سقوط ستاره می گویند

اما تو که می دانی

زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست.

زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم

زندگی یعنی دام و دانه در دمانه ی دم جنبانک

زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد

زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان

زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره پرنده ها و پنجره ها

زندگی تکرار تپش های ترانه است

بیا و لحظه هایی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین

باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادر بزرگ هجرت کرد

دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را

کرمهای کوچک کابوس

خورده اند

تنها دستت را به من بده

و بیا



برچسب‌ها: یغما گلروئی, بیست
[ پنجشنبه دهم اسفند 1391 ] [ 4:20 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


435
از قفس(احمد شاملو)

در رمز نگاه من

از هر سو

دیوارها

بلند

دیوارها

بلند

چون نو میدی

بلندند.

آیا درون هر دیوار

سعادتی هست

و سعادتمندی

و

حسادتی؟

که چشم اندازها

از اینگونه مشبکند

و دیوارها و نگاه

در دور دستهای نو میدی

دیدار می کنند

و آسمان

زندانی است

از بلور؟



برچسب‌ها: احمد شاملو, از قفس
[ پنجشنبه دهم اسفند 1391 ] [ 3:51 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


434
پیادرو(یاسر بینام)


يه روز پاييزي ... دم دماي غروب گوشه ي پياده رو اروم تويه خيابونه شلوغ
از دم تابلویی كه روش عكس يه سوپراستاره
قدم ميزنم تا اونجايي كه پاهام حس داره
بيخياله اينكه،فردا چي ميخواد بشه ؟
هرچي هست،بدتر از اينكه نميخواد بشه
از لای هم همه و صدايه راننده تاكسيا
دوتا هدفن تو گوشم ميزارم با صدايه زياد
دارم فكر ميكنم توی دله اين جماعت
پيدا ميشه ، يه زره جاهم برا من
ا ما تو خيابوني كه اين همه ادم دورهشه
هركسي بي تفاوت دنباله كاره خودشه
يكي دنباله اون ميره
يكي ميدوئه پيه اين
يكي خيلي خيلي شاده
يكي خيلي خيلي غمگين
اگه ميخواي كه نديده هات رو ببيني
نيمخواد جايي بري كافيه همين جا بشيني
شايد اولين چيزي كه ديدي و عجيب ني واست
يه زوج كه اومدن خريد عروسی با شن
همه چي اومه همه خوشحال ميخندن
كه دارن پرونده يه اين دوتارم همخوشحال ميبندن
غافل از اينكه يكي داره ته قصشوميبينه
يه جون كه اگه بگيري اين حسشو ميميره
پشت ويترينه مغازه وايستاده با اشك
حلقه ي ازدواج عشقشو ميبينه هــــــــه خيلي درد ناكه آره؟
دنيا واسه همه ي ما برنامه داره
همينطور كه تصميم ميگيري دیگه دستيو نگيري
رو برميگردوني كه ديگه اين تصويرونبيني
اونجا يه پيره زنه كه يه بغچه رويهشونشه
برايه بچه ي مريضش كه تويه خونشه
همش استرس اينو داره كه آخره شب
دارو خونه ببنده و پوله دوا جور نشه
نگاه به آقايه سر بزير سمت راست ميكنه
يه طوري انگار، با چماش التماس ميكنه
ولي اون اينقد بي پوله و اوزاش گنده
كه حتي روش نميشه بپرسه جوراب چنده
اما این قصه لبات رو بهم ميدوزه
از اون پدرها كه ميبينيشون دلت ميسوزه
دسته يه بچشو گرفته اورم راه ميره
اطرافو ميبينئو از خجالت اورم داغ ميشه
همينطور كه درگيره آبرو جيبه خاليست فكر
بچه به يه گوشه خيره ميشه وا مي ایسته
ميگه بابا حالا که دستمو گرفتي ميبري
منكه بچه ي خوبيم ، يه دونه بستني ميخري
پدر ارزو ميكنه كه سريع بميره
حاضره جونشو بده و يه بستني بگيره
ميگه عزيزم اونجا كه صفه اصن نيس هيچي
اونا ديونن هوا سرده تو مريض ميشي
بيا بريم خونه مامان منتظرها
ناراحت ميشه اگه نرسيم واسه شام
توكه نميخواي ماماني ناراحت شه ازمون
هردو میدوئن سمته خونه و اشكه چشاشون...
ا ما كنار اون كه داره يه سيب رو گازميزنه
يكي رو پله به گدائی نشسته ساز ميزنه
اينارو ميبينمو ميگم بيچاره خودم
ظاهرا منم بايد يه روز همين كارو كنم
فكر كنم هيچوقت مثه امروز بدبين نبودم
نميدونم چي شد كه درگيره بد بيني شدم
ولی با اينکه این دفه حرفام همه ترش بودن
خدارو شكر بقيه ظاهرا همه خوش بودن...


برچسب‌ها: متن تکست پیادرو, یاسر بینام
[ پنجشنبه دهم اسفند 1391 ] [ 3:8 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


433

اگر مانده بودی تورا تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تورا تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم ، به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین خونه با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پر شکسته  ، مانده بودی اگر بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان ، مانده بودی اگر همسفر داشت

هستی ام را با آتش کشیدی ، سوختم من ندیدی  ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود ، مانده بودی اگر می شنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود ، شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر موج دریا ، می رسیدم که آخر به ساحل

با تو و عشق تو زنده بودم ، بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو ، مانده بودی اگر می سرودم

مانده بودی اگر می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم …….


برچسب‌ها: مانده بودی اگر
[ یکشنبه هشتم بهمن 1391 ] [ 7:8 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


432

سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد

با شب خلوت به خانه می روم

 گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند

 خلوت شب آنها را دنبال می کن

و سکوت نجوای گامهاشان را می شوید

من او را به جای همه بر می گزینم

و او می داند که من راست می گویم

او همه را به جای من بر می گزیند

 و من می دانم که همه دروغ می گویند

چه می ترسد از راستی و دوست داشته شدن ، سنگدل

بر گزیننده ی دروغها

 صدای گامهای سکوت را می شنوم

 خلوتها از با همی سگها به دروغ و درندگی بهترند

سکوت گریه کرد دیشب

سکوت به خانه ام آمد

 سکوت سرزنشم داد

 و سکوت ساکت ماند سرانجام

 چشمانم را اشک پر کرده است.


اخوان ثالث 



برچسب‌ها: سکوت
[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 6:14 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


431
رهایی

 

کفتر کشته پروندن نداره
رو خاک و خونها کشوندن نداره
کفتر کشته پروندن نداره
کتاب کهنه که خوندن نداره
داره از تنهایی گریه‌ام می‌گیره
توی این شهر دیگه موندن نداره
داره از تنهایی گریه‌ام می‌گیره
توی این شهر دیگه موندن نداره
کی می‌شه که من و تو ما بشیم و رها بشیم
کی می‌شه که من و تو ما بشیم و رها بشیم

مرغ پر بسته که کشتن نداره
وقتی کشتی دیگه گفتن نداره
از یه دریچه تاریک و سیاه
پای پیر و خسته دیدن نداره
اگه تو باغچه فقط یه گل باشه
گل اون باغچه که چیدن نداره
هردرختی که یه روزی پیر می‌شه
اون رو از ریشه سوزوندن نداره
کی می‌شه که من و تو ما بشیم و رها بشیم
کی می‌شه که من و تو ما بشیم و رها بشیم

فصل مردن واسه من کی میرسه
وقت پرواز من از این قفسه
از من دربدر اینجا چی‌می‌خوای بگیری
اگر که مقصد نفسه
بوی گل هم مثال اطلسی نیست
حرفهای من مثله حرف کسی نیست
شعر من حرف قشنگ رفتنه
حرف حق تا دنیا دنیاست گفتنه
کی می‌شه که من و تو ما بشیم و رها بشیم
کی می‌شه که من و
تو ما بشیم و رها بشیم
کی می‌شه که من و تو ما بشیم و رها بشیم
کی می‌شه که من و تو ما بشیم و رها بشیم

 

داریوش


برچسب‌ها: رهایی
[ پنجشنبه هفتم دی 1391 ] [ 11:33 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


430

من آن موجم که آرامش ندارم


به آسانی سر سازش ندارم


همیشه در گریز و در گزارم


نمیمانم به یکجا . بی قرارم


سفر یعنی من و گستاخی من


همیشه رفتن و هرگز نماندن


هزاران ساحل و نادیده دیدن


به پرسشهای بی پاسخ رسیدن


من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی . حصار بی حصارم


ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست


همدرد و یار من نیست


کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست


صدای زنده بودن در خروشم


به ساحل چون میآیم . خموشم


به هنگامی که دنیا فکر ما نیست


برای مرگ هم در خانه جا نیست


اگر خاموش بشینم روا نیست


دل از دریا بریدن کار ما نیست


من از تبار دریا . از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی . حصار بی حصارم


ساحل حصار من نیست . پایان کار من نیست


همدرد و یار من نیست


کسی که یار من نیست . در انتظار من نیست


من آن موجم که آرامش ندارم


به آسانی سر سازش ندارم


همیشه در گریز و در گزارم


نمیمانم به یکجا . بی قرارم


داریوش


برچسب‌ها: من آن موجم که آرامش ندارم
[ پنجشنبه هفتم دی 1391 ] [ 9:56 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


429
یلدا آمد. باز یلدایی نو. با برگهایی زرد و نارنجی درختان پاییزی.

یاد گرمای خانه .خانواده . مهر مادر. دور هم بودنهای شیرین و بیاد ماندنی.

تکرار خاطرات گذشته . یاد کسانی که سالهای گذشته بودن ولی دیگه در کنارمان نیستن .

امسال یلدای من رنگ و بوی تازه ای به خود گرفته . رنگ زندگی و عشق.

یلدایی متفاوت با همه یلداهای عمرم.

حس جدیدی در هوایی سرد در خانه ای گرم . گرمای عشق واقعی.


یلدا ... بنشیند بر سر ِ سفره ای که

گیسوان ِ سپید مادر بزرگ

عینک ته استکانی ِ پدر

و چروک های صورت مادر

یادم برود .........

دست های قرمز انار خورده ام را روی صورتشان بکشم ....

و بعد ِ مدت ها لمیدن در مستطیل ِ چوبی ِ اتاقم

یک شب را ...در آغوششان خوابم ببرد .........


یلداست بگذاریم هر چه تاریکی هست هرچه سرما و خستگی هست تا سحر از وجودمان رخت بربندد امشب بیداری را پاس داریم تا فردایی روشن راهی دراز باقیست


یلداتون مبارک



برچسب‌ها: یلدا
[ پنجشنبه سی ام آذر 1391 ] [ 5:8 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


428

ماه من غصه چرا؟؟

آسمان را بنگر، که هنوز

بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر به ما می‌خندد…

یا زمینی را که،

دلش از سردی شب‌های خزان

نه شکست و نه گرفت!

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید!

و در آغاز بهار،

دشتی از یاس سپید،

زیر پاهایمان ریخت

تا بگوید که هنوز،

پر امنیت احساس خداست…

ماه من غصه چرا؟؟

تو مرا داری و من هر شب و روز،

آرزویم همه خوشبختی توست…

ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخن‌ها گفتن

کار آنهایی نیست که خدا را دارند.

ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی،

مثل باران بارید

یا دل شیشه‌ای‌ات

از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا

چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود

که خدا هست، خدا هست هنوز…

او همانیست که در تارترین لحظه‌ی شب،

راه نورانیِ امید نشانم می‌داد


برچسب‌ها: غصه
[ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 5:56 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


427
بی تو

بی خوابی سهم من بود از زندگی

و با تو دیوانگیه دلهره ی رفتنت

من اینروزها انتظار را به شکل درد میکشم

و با خود می اندیشم

دیوار فاصله مگر از دیوار برلین بلندتر بود

که هیچ پتکی ویرانش نکرد؟

کاش سیاست میدانستم

که نیمه ی شرقیِ نبودنت را

به نیمه ی غربیِ بودنت می رساندم

تا یک واژه می ساختم از تو به نام عشق

و رنگ میکردم هذیان این اتاق را

این منی که عاشقانه مینویسد

عاشق نیست

این منِ سرگردان در حس مبهمی ست ورای حقیقت

این من ، دلتنگ است

این من ، دلنگران

این من ، خسته است

خیلی خسته

باید که باشی تا عاشقی باشد؟
...........................................
جنگ هیچ گاه فاتحی نخواهد داشت

مگر اینکه بتوان از روی مرز با دیگری دست داد

من در این جنگ باختم بی نشان

تو در این جنگ باختی پر نشان

و عشق این روزها آنقدر تکثیر شد

که دل از کار افتاد

دیوار هیچ کشوری برای پرنده ها بلند نیست

اگر بالهایمان را نچینند




برچسب‌ها: دیوار
[ یکشنبه پنجم آذر 1391 ] [ 10:29 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


426
امروز سهم من از دلتنگی
اتاقی بود به وسعت بی خوابی
یک استکان چای
و یک پنجره که به هیچ کجا باز نمی شود
امروز سهم من از دلتنگی
بغضی بود که حرف نشد
خاطره شد
رویا شد
آرزو شد
امروز سهم من دلتنگی
دستهای لرزانی بود 
که بی دلیل خشک شد بر باور این کاغذ
وقتی که به واژه ی "تو" رسید
امروز سهم من از دلتنگی
دلتنگی های زیاد بود ...خیلی زیاد
شبیه ماتمی از جنس باور غلط من
که می آید
می آید
می آید
امروز سهم من از دلتنگی
کودک درونم بود
که پیر شد
شکسته شد
مُرد


برچسب‌ها: دلتنگی
[ یکشنبه پنجم آذر 1391 ] [ 10:23 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


425
فهیمه راستکار، دوبلور، مدیر دوبله و بازیگر پیشکسوت سینما و تئاتر، روز پنجشنبه در هشتاد سالگی در خانه اش در تهران درگذشت.

فهیمه راستکار در سال ۱۳۱۲ در تهران به دنیا آمد. در دانشگاه به تحصیل در رشته زبان فرانسه پرداخت. او از سال ۱۳۲۸ تا ۱۳۴۲ را در ایتالیا به دوبله فیلم گذراند.
از دوبله های شاخص او می توان به نقش خانم مارپل در سریال خانم مارپل اشاره کرد.
فهمیه راستکار بازیگر ، دوبلور و همسر نجف دریا بندری درگذشت.

 

به گزارش گروه اخبار داخلی "زمان ما " به نقل از ایسنا : فهمیه راستکار دوبلور و بازیگر پیشکسوت سینما، تلویزیون و تئاتر ایران و همسر نجف دریابندری مترجم و نویسنده ایران عصر  پنجشنبه دوم آذر در سن 80 سالگی گذشت.

راستکار لیسانس خود را در رشته زبان فرانسه گرفت و بازی در تئاتر و فعالیت در دوبله را از نیمه دهه ۱۳۳۰ آغاز کرد. همچنین کار در سینما را از سال ۱۳۵۲ با فیلم «مغول‌ها» به کارگردانی پرویز کیمیاوی آغاز کرد.

«شیر سنگی» (۱۳۶۵)، «ستاره‌ها ۳: ستاره بود» (۱۳۸۴) و «پابرهنه در بهشت» (۱۳۸۴) از جمله کارهای فهمیه راستکار در سینماست.

مراسم تشییع پیکر وی صبح فردا از ساعت 9 از مقابل منزلش شخصی اش(تهران، خیابان ولی عصر -عج-، بعد از تقاطع بزرگراه نیایش، خیابان نهم)، به مقصد گورستان بی‌بی سکینه برگزار خواهد شد.
 
-----
 برخی فعالیتهای هنری شاخص مرحومه رستکار
بازیگری

    گیس بریده (۱۳۸۵)
    پابرهنه در بهشت (۱۳۸۴)
    ستاره‌ها ۳: ستاره بود (۱۳۸۴)
    رازها (۱۳۸۳)
    دختری بنام تندر (۱۳۷۹)
    روانی (۱۳۷۶)
    زن شرقی (۱۳۷۶)
    الو!الو! من جوجوام (۱۳۷۳)
    مرغ و همسایه (۱۳۷۰)
    عشق و مرگ (۱۳۶۹)
    جهیزیه‌ای برای رباب (۱۳۶۶)
    محموله (۱۳۶۶)
    ترنج (۱۳۶۵)
    شیر سنگی (۱۳۶۵)
    خط پایان (۱۳۶۴)
    آقای هیروگلیف (۱۳۵۹)
    مغولها (۱۳۵۲)

گویندگی

    خانم مارپل
    سفر پرماجرا (۱۳۷۴)


فهمیه راستکار که متولد ۱۳۱۱بود، از چندی پیش به بیماری آلزایمر مبتلا شده بود، ساعاتی پیش در خانه‌اش در تهران درگذشت.

روحش شاد و یادش گرامی


برچسب‌ها: تسلیت
[ جمعه سوم آذر 1391 ] [ 11:25 قبل از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


424

من مانده ام میان این / جاده

که نه از انتها / نه از ابتدایش سر در می آورم

تنها،فقط میروم...

بی چراغ!

دنیا که چشم دیدنت را نداشته باشد

فرقی نمیکند ؛خودت را به آب بزنی یا / آتش

بازنده ای!

.

.

من مانده ام و این راه تاریک /          بدون فانوس

تنها

صدای ساز هم می آید...

و من

با دلهره هایم، خاله بازی بچگی هایم را

بجای/دختران محله میکنم!

 

من مانده ام و این دنیای     /      بدون عشق

بدون سرنوشت روشن

/ بدون تو

               بدون همه آنهایی که دیگر نیستند!!!

 

.

.

.

و حالا من مانده ام و خودم و خاطرات

روزهای / زنده بودن!

بدون هیچ شیرینی

 

صدای مرگ هم ، می آید...

 

و از/ حجمه ی بی کسی های شبانه

که از خشک شدن چشمها /تا تنگ شدن دل ادامه دارد

رنگ خورشید را فراموش میکنم!

بی آنکه نفرتم را از/ این شبهای

بی وسوسه ی بی آغوش عنوان کنم

 

 

میدانم

نه  / شُلی از زبان بالشتم بود

نه از دیوارهای سر به فلک کشیده اتاقم

لال شده اند!

اما لاپرتمان را از کجا

به خدا میدهند

نمیدانم!

/ اشک ها که صدا ندارند،

من مانده ام

تنها

با

چشمهایی که جز

سیاه

و

سفید

راهشان را به هیچ

صراطی مستقیم نمیکنند،

حرفهایم اگر تمام شد

خشاب فحش هایم را

شب به شب چک  میکنم

مبادا خالی مانده باشد

که

باز

کم بیاورم

،

قبول این بار هم تقصیر من

قبول


مترسک


 

 

 


برچسب‌ها: انتها
[ پنجشنبه دوم آذر 1391 ] [ 5:35 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


423

باران که میزند ، دلم میگیرد

برای پرنده ها / برای تیر های چراغ برق!

برای گنجشکها / دلم میگیرد.........

برای خدا و  تنهایی اش

برای روزهایی که از ما غمگین تر اند

روزهایی که از ما / از خودِ ما تکراری تر اند!

دلم میگیرد از دست ابر هایی که به هیچ آسمانی رحم نمیکنند

از دست آدم های هفت رنگِ آهنی

از دست آدمهایی که با چتر در خیابان فرار میکنند

از دست آدمهایی که هیــــــچ  حسی به قطره های بی گناه باران ندارند

قطره هایی که قربانی ما میشوند / قربانیِ من و تو !

 

.

 

.

پنجره با باران حرف میزند

قطره ها با سر به طرف شیشه اتاقم می آیند

من به آسمان خیره میشوم / یک دنیا دلتنگی را فراموش میکنم

امشب در کوچه بلواییست انگار .............................

که از هیچ کجایش سر در نمی آورم

ادامه اش نده آسمان! ........... / بس کن !

دنیای ما آنقدر سیاه و سفید است که

نه این باران ، نه هــــــــــیچ باران اسیدی

توان تغییرش را ندارد.............

تو خودت را هدر نده!

 

مترسک


برچسب‌ها: امشب
[ پنجشنبه دوم آذر 1391 ] [ 5:17 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


422

پی حس همون روزام پی احساس ارامش

همون حسی که این روزا به حد مرگ میخوامش

دلم میخواد عاشق شم اخه فکرت شده دنیام

اگه عاشق شدن درده من این دردو ازت میخوام

اگه این زندگی باشه من از مردن حراسم نیست

یه حسی دارم این روزا شاید مردم حواسم نیست

اگه این زندگی باشه اگه این سهمم از دنیاس من از مردن حراسم نیست

یه حسی دارم این روزا که گاهی با خودم میگم شاید مردم حواسم نیست

بعد تو من از همه دنیا بریدم

باورم کن من به بدجایی رسیدم

لحظه لحظه زندگیمون با عذابه

باورم کن حال من خیلی خرابه

اگه این زندگی باشه من از مردن حراسم نیست

یه حسی دارم این روزا شاید مردم حواسم نیست

اگه این زندگی باشه اگه این سهمم از دنیاس من از مردن حراسم نیست

یه حسی دارم این روزا که گاهی با خودم میگم شاید مردم حواسم نیست


احسان خواجه امیری

[ پنجشنبه دوم آذر 1391 ] [ 4:29 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


421
رهگذر آرامتر
خفته اینجا کودکی از غم دلش لبریز
اشک از چشمان او سرریز
مانده بر لبهای خشکش حسرته آبی
و فکرش در پی نانی

....
رهگذر اینجا نمان
خاک قدمهایت به سان خاک گوری
به جسم بی توان و خسته اش انبوه میریزد
تورا باکی زفردا نیست
و او اندیشه اش ته مانده ی بشقاب شام توست
[ چهارشنبه یکم آذر 1391 ] [ 2:17 قبل از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


420

تبعیض ، از آغاز ، در ذاتِ آدمیزاد جاری بود

"مرزها خطوطِ تبعیضند وُ رنگ ها ، رازِ تمایز..."

این ، نه موعظه است و نه اعتراض،

نه من زاهدی مغرضم که خود را مبرّی دانم ،

 ونه آنچنان ظالم که زیر گام های تبعیضگرم ، مظلومان تاریخ به زیر خاک رفته باشند !

عزتِ این کلام که بازگو می شود، به اندک زورِ بازوییست که به زدودنِ زنگارِ روحِ آدمیزادی حریص است..

من رزق و روزی ام را نه از زهد فروشی ها طلب کرده ام و نه از زر اندوزی هایِ زمانه.  نه طلب از کسی دارم و نه ادّعا..

داشته هایم را خدا ، به قدرِ توانم در دستانِ من گذاشت، خدایی که مرا با همسایه ام برابر آفرید،

  اما روزگار آن قدر بین ما جدایی انداخت که او شد عرش و من فرش.. او دست به خاک زد ،طلا شد وُ من آرزوهایم را به خاک سپردم.. او هر کجا قدم گذاشت اقاقی ها به اسقبالش آمدند و من به هرجا رفتم خزان شد... او زیبا بود و من زشت او بلند و من کوتاه ، او دارا شد و من ندار.. او..

جایی دور درین کره ی بی سر و ته ، آدم هایی از گرسنگی می میرند و آدم هایِ قدرتمندی لقمه از روزیِ آنها ربوده اند..،

جایی دورتر صدایِ جشن می آید، صدای مردمانی غرقِ رویا، صدایِ آواز کودکانی که "جهان " اسباب بازیِ شان است

 و پایین شهرِ من، جنینی در سطلِ ذباله ی بیمارستان می افتد!  نه اشک می ریزد کسی بر مزارِ جوانِ بی کسی، و نه عروس می شود دختری که بهایِ معامله ی پدر معتاد بود!

مردی که زور داشت آسمان را خرید ، خورشید را پشتِ کوهِ خود برد..!  شهری تاریک اما ، گورِ سیاهِ کودکی شد که نگاهش به دستهایِ خدا بود..

 خدا... ،   خدا نشست و نگاه کرد..  منتظر بود،

  زندگیِ بنده ای را در جیب بنده ی دیگر امانت گذاشته بود ،

        جایی اما انگار، در معادله اش خطا کرده بود !!!

معذورم از وضع کلامی بیش ازین ، زیرا تبعیضِ زمانه مرا پر کرده از زمزمه ای که هر روز در من زاییده می شود و تا ظهر از چشمانم می ریزد و شب هنگام ،عزرائیلِ نفسهایم می شود ..

عذاب من پایانی ندارد ،،،

  تا آدمیزاد هست و در ذرات او تبعیض جاری،

تا سیاه، سیاه است و سفید، سفید..،

تا زمانه ی قسمت کردنِ عزّت انسانهاییست که برابریشان، موضوع خنده آورِ  واعضانِ قانونِ نابرابر است،

تا زمین ، در ریشه های پا گرفته اش نیز تبعیض می ریزد،

این  "روزگار "  ، عذابِ ذهنِ مریضِ من وُ هم زادانِ من است..


[ چهارشنبه یکم آذر 1391 ] [ 2:13 قبل از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


419
این جاسرزمین واژگان واژگون است.....

جایى کـــــــــــــــــه:

گنـــــــــــج، جنـــــــــــگ می شود

درمـــــــــــــــان، نامـــــــــــــــرد

قهقهه، هق هق

اما دزد هــــــــمان دزد است ؛درد هـــــــــــــمان درد

و گــــــــــــرگ همان گـــــــــــــــرگ !!!

برچسب‌ها: این جا
[ یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 ] [ 12:13 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


418
تو نمی‌دانی غریوِ یک عظمت
وقتی که در شکنجه‌ی یک شکست نمی‌نالد چه کوهی‌ست!
تو نمی‌دانی نگاهِ بی‌مژه‌ی محکومِ یک اطمینان
وقتی که در چشمِ حاکمِ یک هراس خیره می‌شود چه دریایی‌ست!
 
شاملو

برچسب‌ها: تو نمی دانی
[ یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 ] [ 12:5 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


417
ای کاش می‌توانستند از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند در دردها و شادی‌هاشان حتا با نانِ خشکِشان. ــ
و کاردهایشان را جز از برایِ قسمت کردن بیرون نیاورند.
افسوس! آفتاب مفهومِ بی‌دریغِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و اکنون با آفتاب‌گونه‌یی آنان را
اینگونه دل فریفته بودند!
 
شاملو

برچسب‌ها: ای کاش
[ یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 ] [ 11:58 قبل از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


416

دیگر بس است

از بس  که واژها را به اجبار صلح کشیده ام 

خود نیز به طناب دار مدتی است  خو کرده ام

یا زندگی  یا مرگ   شمشیر ها را بکشید برادران تفنگدار

من دیگر  نمیتوانم واژه ها را به سرابی سیراب کنم

باران باید ببارد  حال از خون باشد یا از  رحمت

پس بگیرید  یا بدهید هر آنچه که تو را مرا  و این دیار را

دست خوش سرابهای  پرچم داران ستاره دار میکند

مرا دیوانه میکند این بوی طمع  این هوس

و چه غریبانه  میاید  بوی یاسی که سالهاست

 زیر قدم ها هنوزم می تراواند  عطر آزادی را  

 

نیما


برچسب‌ها: دیگر بس است
[ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 11:47 قبل از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


415

و باز آمد شب پر درد پاییز

 چه پاییزی بگو فصل بلاخیز

که غم از لابلای برگهایش 

 سرورم را برد با طعنه هایش

ز هر بادی که بر روحم وزیدست 

 همه شادی ز کامم دل بریدست

از این زردی از این سردی از این ترس

گلستانم خزان آمد همین بس

کلامم واژه ها را جفت خواند

که طعم عشق در خود پروراند

ولی افسوس تنهایی به لب ماند

جدایی ریشه ی شعرم بخشکاند

جدایی رنگ زردی دارد و نیز

در این دلخستگیها همچو پاییز

در این فصل غبار و زهر در خار 

 امیدم مانده زیر خشت و آوار

نه رنگ سبز شعرم را سروده 

 نه رویای جوانی ناب بوده

نه در برگ درختان روح جاری

نه در رود خروشان شور باری

دلم میخواست شبها روز میبود 

 همه روزم همان نوروز میبود

در این ظلمت در این شهر بلاخیز

ز فردا مانده یک حرف غم انگیز

من اما چشم امیدم نبستم

 به رویای بهاری چشم بستم

که با خود سبزی آرد آن بهارم

بتابد رنگ دل بر روزگارم

ز فردا میگریزم سوی امروز 

 که امروزم کنم همسان نوروز


برچسب‌ها: پاییز بلاخیز
[ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 11:35 قبل از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


وبلاگ" پاپیون" ف ی ل ت ر شد
[ پنجشنبه ششم مهر 1391 ] [ 5:24 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


برای تو که....با منی!..I wish...

شراب شعر انداخته ام...

کهنه گی اش

از خواب تو...

و

سکرش از "عشق" من...


***

سمفونی دریا را نواختی امروز

صحنه ی خاطرات ام

آبی شد...

ایکاش 

چشمانت..........

ایکاش چشمانت "نارنجی رنگ" بود و

لبانت!!!

و لبانت سبز لیمویی!!

ایکاش

ایکاش.

..papillon.


برچسب‌ها: ایکاش, شراب شعر
[ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 ] [ 7:56 بعد از ظهر ] [ لیلا ] [ ]


414

کلافه کرده پائیـــــــز را

تمام زنی 

که خوابهای شبانه اش

میان برگ ریزان چشمانت 

مدفون خواهــــــند شد...!



کجــــای این فصلهای بی اصل ونسب را

بی تو جا مانده ام

که تقدیــــر هم

به حال خود وا گـــذاشته حـــــــالم را !؟

خــــــــراب تر از تمام کوچه گـــــــرد های پائیــــــــزم

این روزهای بی تو


برچسب‌ها: این روزهای بی تو
[ سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 ] [ 10:50 قبل از ظهر ] [ لیلا ] [ ]